الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

233

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) ( طبرى ) پس مردى از بنى تميم از بنى عقفان كه او را بديل ( بر وزن شريف ) بن صريم ( به تصغير ) مىگفتند شمشير بر فرق او زد و او را بكشت . - رحمه اللّه - و مردى ديگر تميمى بر پيكر او نيزه فرو برد حبيب بر زمين افتاد و خواست برخيزد حصين بن تميم بر سر او باز شمشيرى زد بيفتاد و آن مرد تميمى فرود آمد و سر او جدا كرد پس حصين بن تميم گفت : من در كشتن حبيب با تو شريك بودم او گفت : و اللّه غير من كسى او را نكشت حصين گفت : آن سر را به من ده بر گردن اسب خود بياويزم تا مردم ببينند و بدانند من در كشتن او شريك بودم پس از آن تو بگير و نزد عبيد الله بر كه من حاجتى به آن انعام كه تو را دهد ندارم او نپذيرفت پس از مشاجرات خويشان در ميان افتادند و بر همين اصلاح كردند ؛ پس سر حبيب را به دو داد و بر گردن اسب بياويخت و در لشكر بگرديد و باز به اوّلى داد و چون به كوفه آمدند سر را بر گردن اسب آويخت و روى به قصر ابن زياد آورد پسرش قاسم بن حبيب او را بديد و آن وقت كودكى مراهق بود با آن سوار بيامد چون سوار داخل قصر مىشد او هم داخل مىشد و چون بيرون مىآمد او هم بيرون مىآمد مرد به دو بدگمان شد و گفت : اى پسرك من چرا در پى من افتاده ؟ گفت : هيچ . ( 2 ) گفت : البته بىموجبى نيست با من بگوى . گفت ، اين سر كه با تو است سر پدر من است آيا به من مىدهى تا به خاك سپارم ؟ گفت : اى پسرك امير راضى نمىشود و من مىخواهم به ساعت جنگ تمام شده باشد و ليكن علّت آن است كه وقتى دشمن تنها از يك نقطه حمله كند و از جاى ديگر نتواند بسيارى عدد آنها را فايده ندارد مانند اينكه چند نفر معدود بر تنگناى كوهى راه بر سپاه عظيمى مىبندند و مدتها نگاه مىدارند مسلم بن عقيل هم بر در خانه بود در كوچهء تنگى كه نمىتوانستند از اطراف او را فراگيرند گرد سراپرده‌هاى امام عليه السّلام از همه طرف خندق كنده و آتش افروخته بود . و در تاريخ طبرى گويد : در ابتدا حسين عليه السّلام مكانى را براى سراپرده برگزيد كه در پشت آن با تلاق و نيزار بود و هر كس كربلا و آن زمينها را ديده باشد داند عبور از آن چگونه است تنها از راه باريكى مىتوانستند حمله كنند و آن راه را اصحاب حسين عليه السّلام بسته بودند كه سپاه عمر سعد از آنجا نگذرد « و الشىء بالشىء يذكر » . و من بنده ، مترجم اين كتاب را با ملحدى اتّفاق بحثى افتاد كه ذكر آن فايدت بسيار دارد گفت : در قرآن است كه « عليها تسعة عشر » نوزده نگاهبان بر جهنم گماشته‌اند اين عدد براى چيست ؟ گفتم : عدد را گاه براى مبالغه آورند و غرض به خصوص آن عدد نيست چنان كه فرمود : « ان تستغفر لهم سبعين مرّة فلن يغفر اللّه لهم » اگر هفتاد بار استغفار كنى براى ايشان خدا آنان را نيامرزد . و در محاورت گوييم : ده بار تو را دعوت كردم به خانهء من نيامدى صد بار تو را نصيحت كردم نشنيدى . گفت : نوزده عدد اندك است و مبالغه را نشايد ؟ گفتم : مبالغت در هر جا به تناسب محل است بر در زندان دو پاسبان بس است هر چند هزار كس بدرون باشند پس نوزده در اينجا مبالغه را كافى است گفت : گيرم كه چنين است نوزده چرا اختيار افتاد ده چرا نگفت ؟ گفتم ، بزرگتر عددى كه ممكن بود در سياق آيتها آورده شود آورد زيادتى مبالغت را كه فواصل همه راه است : « انّه فكّر و قدّر فقتل كيف قدّر ثمّ قتل كيف قدّر ثمّ نظر ثمّ عبس و بسر و همچنين تا لوّاحة للبشر عليها تسعة عشر » و در اينجا از عشر تسعة عشر هر يك را مىفرمود مناسب بود و تسعة عشر بزرگتر عدد مناسب بود آن اختيار افتاد . چون اين بشنيد سخت شگفت آمدش و گفت : بسيار در آيات قرآن تفكر مىكنيد ؟ گفتم : قرآن براى همين آمد كه تفكّر كنند در آن قوله تعالى : أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها . سوره محمد ، آيه 24 .